گذرِ محتوم

فکر می‌کنم یکی از سخت‌ترین مراحل زندگی، عبور از دوران خردسالی به نوجوانی است. زمانی که کودک وقتی در شهربازی سراغ بازی مورد علاقه اش می‌رود و ناگهان می‌شنود که قدش بلندتر یا سنش بیشتر از حد مجاز تعیین شده برای این بازی است یا وقتی باید کم کم با بخشی از اسباب‌بازی‌ها و به ویژه عروسک‌های دوران کودکی خداحافظی کند. هر چند خیلی وقت‌ها کودک به طور خواسته و یا غریزی این فاصله را ایجاد می‌کند اما باز این دور شدن و رفتن، کاری سخت و دشوار است.
به نظرم بار غم پایان دوره‌ای شیرین و فاصله گرفتن از آن حجم وابستگی، ترس و دلواپسی‌های معمولِ دوران بلوغ را تشدید می‌کند. روی دهشتناکی از سیر طبیعی زندگی برابر کودک قرار ‌می‌گیرد و می‌بیند نه تنها او، که بزرگترها هم نمی‌توانند برای متوقف کردن یا به تعویق انداختنش کاری کنند.
زمانی که برای پیاده‌روی عروسک مورد علاقه‌اش را همراه خود می‌آورد و چند دقیقه بعد از ورود به خیابان آرام می‌دهدش به شما و می‌گوید بگذاریدش در کیفتان، زمانی که روی تخت می‌ایستد و آماده می‌شود بپرد بغل شما و ضمن اینکه متوجه شده روی تخت که می ‌ایستد قدش از شما بلندتر است با جمله عزیزم اگر بغلت کنم کمرم درد میگیره روبرو می‌شود و در مواردی اینچنین، حس دوگانه ای در عمق چشمانش پیداست. حس شادی و شعف از بزرگ شدن و حس غریب مواجه با دنیایی که ناشناخته و جدی است .
سخت‌تر زمانی است که زبان بزرگترها برای بیان طبیعی بودن این گذرِ محتوم، ناتوان می‌شود. اگر در اطراف شما کودکی به این سن و سال باشد و این موج هراس از گذر را در وجودش حس کنید، نمی توانید آنطور که باید، آنطور که خودتان این هراس و دلتنگی را در سالهای دور پیش از این لمس کردید و از سرگذراندید، برایش توضیح دهید. با کلمات بازی می‌کنید، مثال ‌می زنید، از رشد توانمندی‌هایش در دوران پس از کودکی می‌گویید، از حس شیرین مستقل شدن می‌گویید، اما باز آنچه باید منتقل نمی‌شود. حتی دوست دارید به او بفهمانید کاش همه روی ضمخت زندگی همین بود، زندگی گاهی ضمخت‌تر و بیرحم‌تر از این هم ‌می‌شود اما ناتوان از انتقال موضوع با کلمات دست به گریبان می‌مانید. نمی توانید دستانش را بگیرید، نگاه‌تان را به نگاه سردش پیوند بزنید و آن رشته غم و اضطرابی که در اعماق وجودش پنهان شده را بیرون بکشید.
.
پی‌نوشت: این مطلب یک تجربه شخصی است، نه یک نسخه کارشناسانه.

پزشکِ چشم تیله‌ای

یکی از دستاوردهایی که غربت برایم داشته، فعال شدن نوعی حافظه است که خیلی ناگهانی و بدون هیچ نشانه‌ای مرا به یاد انسان‌هایی می‌اندازد که سالهاست از آن‌ها بی‌خبرم؛ حتی سال‌ها پیش‌تر از آن زمانی که از ایران بیرون بیایم. انسان‌هایی که نه تنها ایران دیگر با آنها ارتباطی نداشتم بلکه سال تا سال اصلا به آنها فکر نمی‌کردم و اگر کنارم از آنها صحبتی می‌شد، بی‌تفاوت عبور می‌کردم. حالا اینجا و در غربت یادشان می‌افتم و  به امکان دوباره دیدنشان هم فکر می‌کنم، درست همانطور که به دوباره دیدن خانواده‌ام، دوستانم و خیابان‌ها فکر می‌کنم. انگار که این انسان‌های دور و دیرین هم از اجزای همان مجموعه‌ای هستند که عاطفه‌ام همه آنها را در کنار ایران، وطن می‌داند و دلتنگش می‌شود.

مثلا یکبار پارسال داشتم لباس اتو می‌کردم و درحالی که به خودم بد و بیراه می‌گفتم که چرا با همه دوریِ آشتی ناپذیری که بین تو و اتو است، لباسی می‌خری که نیاز به اتو دارد، یکدفعه صدایی در گوشم پیچید «سلام قاسمی از چم طاق». چم طاق نام روستایی است در نزدیکی اصفهان –به نظرم از توابع لنجان- که در سالهای کودکی پدر و مادرم آنجا باغچه‌ای داشتند و آخر هفته‌ها می‌رفتیم باغچه چم طاق. برای منِ کودک، آن باغچه، باغ بزرگی بود که هزار گوشه و کنار برای بازی داشت و البته نهالی که من حسی مادرانه به آن داشتم. این نهال آلبالو را پدرم روز درختکاری داده بود آنجا بکارم و‌‌ همان روز برادرانم هم نهال‌هایی برای خود کاشته بودند و من مدام در ذهنم آرزو می‌کردم نهال من زود‌تر از نهال برادرانم شکوفه بدهد. آقای قاسمی هم یکی از روستاییان آنجا بود که مراقب و باغبان باغچه بود. آقای قاسمی وقتی می‌آمد اصفهان – نمی‌دانم برای انجام چه کاری- سری هم به ما می‌زد؛ یک چای می‌خورد و اگر اصرارهای مادر برای اینکه ناهار بماند کارساز نبود، می‌رفت. وقتی زنگ می‌زد و آیفون را بر می‌داشتیم به شکلی رباط گونه و خیلی سریع می‌گفت: «سلام. قاسمی از چم طاق». حالا بعد از بیست و خرده‌ای سال صدایی رباط گونه و سریع در گوشم گفت ه بود «سلام. قاسمی از چم طاق». یگ نگاه کردم به لباس، خب قاسمی هیچ وقت لباس سرخابی نمی‌پوشید. اتو و بخارش هم ربطی به قاسمی نداشت اما نمی‌دانم از کجا «سلام.قاسمی از چم طاق» پریده بود وسط دعوای من با خودم درباره اتو کردن و خرید لباسی که زود چروک می‌شود.

امروز غروب هم ایستاده بودم پای کابینت آشپزخانه و داشتم پوست سیب زمینی آب پز را می‌کندم و در ذهنم محاسبه می‌کردم که فردا چه ساعتی باید فرودگاه باشم که یکدفعه چهره یکی از اقوام دور مادربزرگم که در جوانی همسرش را از دست داد، آمد جلوی چشمم. مراسم ختم آن جوانِ شهید یکی از دو مراسم ختمی بود که تا پیش از پانزده سالگی و زمانی که پدرم فوت کرد، دیده بودم. البته از آن مراسم چیز زیادی به خاطر ندارم اما چهره زن جوانی که همسرش شهید شده بود را یادم مانده که صورتی روشن و گونه‌هایی سرخ داشت و از زور ضعف و مویه مدام بی‌حال می‌شد و زنان مراقب شکمش بودند. همینطور چهره آن کودک یک سال و نیمه که با لپ‌های گل انداخته و چشمانی شبیه چشمان مادرش، به رنگ تیله، در میان زنان بغل به بغل می‌شد.

در راه بازگشت به خانه از حرفهای بزرگتر‌ها متوجه شدم زن جوان، غیر از پسر یک و نیم ساله اش، باردار فرزند دیگری هم هست. ضمن اینکه فهمیدم چرا زنان هنگام بیحال شدنش به طور ویژه مراقب شکمش بودند، به کودک درون شکم فکر کردم که آیا چشمانش شبیه چشمان تیله‌ای مادر و برادرش می‌شود؟ بعد غمگین شدم که اگر هیچ وقت پدرت را ندیده باشی حتما حتی داشتن چشمان تیله‌ای هم احساسی از خوشبختی را برایت نمی‌آورد و همینطور که برای کودک چشم تیله‌ای بغضم گرفته بود، از صندلی عقب ماشین دستانم را بردم بازوی پدرم را سفت گرفتم و بوسیدمش. امروز وقتی بعد از سال‌ها و به طور ناگهانی آن زن جوان، چشمان تیله‌ای خودش و پسرش، حتی فکرهایی که در ماشین کردم و بوسیدن بازوی پدرم را به یاد آوردم، با مادرم تماس گرفتم و بعد از آدرس و نشانی دادن از آن مراسم ختم، حال زن را پرسیدم. مادرم تعجب زده پرسید چطور؟ گفتم یادشان افتادم. هنوز متعجب گفت من که سالهاست ندیدمشون اما پسر‌هایش بزرگ شده‌اند. یکی وکیل شده و یکی هم پزشکی می‌خواند.

همینطور که سیب زمینی‌ها را رنده می‌کردم به خودم گفتم حتما چشمانش تیله‌ای شده و فکر کردم کاش وقتی رفتم ایران یکبار پزشکِ چشم تیله‌ای را ببینم.

 

گشت ارشاد

انگشت کوچکش را روی دکمه 1 فشار داد و همینطور که چشمان درشتش برای اینکه از امروز اجازه داشت تنها بره سوار سرویس بشه برق می زد، گفت «ظهر می بینمت» . درِ آسانسور داشت روی لبخند پهنش بسته می شد، گفتم «می بینمت عزیزم». در آپارتمان را قفل کردم و رفتم کنار پنجره. دیدم بدو بدو رفت سوار سرویس شد، نفس عمیقی کشیدم. نسکافه ام را برداشتم و نشستم روی مبل. به جعبه ها و چمدان ها نگاه کردم. اینها یک سومش بود. بقیه داخل اتاق ها بود. باورم نمیشد طی دو سال این همه خرت و پرت جمع شده دوروبرم. یک سری را مادر و دخترک هربار از ایران آورده بودند و بقیه را هم خرد خرد اینجا خریدم. بلند پرسیدم «واقعن چرا؟» دوباره بهشون نگاه کردم و بلند گفتم «چون باید الان که بعد از دو سال اسباب کشی می کنی، مچ دستت از کار بیافته و گردنت ذوق ذوق کنه». به خودم قول دادم فیس بوک نمی روم، اخبار نمی خوانم و مثل یک کدبانو وسائل را سر و سامان می دهم. اول باید سرتا پای آشپزخانه را می شستم. دیگر بعد از بیش از 20 بار اسباب کشی که از کودکی و به برکت سالهای فرار و گریز پدر به دلیل فعالیت سیاسی و بعد هم ورشکستگی هایش تجربه کرده بودم، می دانستم اولین جایی که باید پس از ورود به خانه جدید سامان بگیرد آشپزخانه است و بعد اتاق خواب ها.

سری به اتاق دخترک زدم، شام ترین بازاری که می شود تصور کرد مقابل چشمانم بود. در همین 24 ساعت همه هوس های جور وا جورش را کرده بود. از درآوردن عکس ها از توی آلبوم و مرورشان تا پیدا کردن عروسکِ شِرکِ ده سانیتمتری از میان یک ساک پلاستیکی یک در یک و نیم مترِ پر از اسباب بازی که لازمه اش از دید او خالی کردن همه محتویات ساک بود، تا جستجوی یک ساعته داخل همه کیف  و چمدان ها به دنبال گل سر سرخابی که با رنگ کفش هایش سِت شود.

در اتاق خودم تنها چیزی که با شکوه و متانت سر جایش قرار داشت، لپ تاپ بود. اسپیکرها را از توی کارتن کتاب ها در آوردم و روی میز، کنار لپ تاپ گذاشتم. صدای همایون شجریان بلند در خانه جدید می پیچید و می گفت «من با رخ چون خزان زردم بی تو، تو با رخ چون بهار چونی بی من».

پرده را کنار زدم و پنجره هال را باز کردم. نسیم خنک بهترین انرژی دهنده برای شروع کار سخت است. دستکش ها را دستم کردم، مواد شوینده را داخل کاسه ریختم و با اسکاچ به جان کابینت ها افتادم. همانطور که می شستم با همایون زمزمه می کردم «ای زندگی تن و توانم همه تو، جانی و دلی ای دل و جانم همه تو» بار سوم بود که رباعی «چونی بی منِ» مولانا در خانه به همصدایی من و همایون خوانده میشد که در زدند. اول فکر کردم اشتباه می کنم. اما دوباره صدای در را شنیدم. دستکش به دست رفتم لای در آپارتمان را باز کردم. با صحنه ای روبرو شدم که مطلقن انتظارش را نداشتم. یک خانم با چادر مشکی دم در خانه ایستاده بود. اولین واکنش من این بود که با دستکش خیس دستم را بردم بالای سرم تا روسری ای که بر سر نداشتم را صاف و صوف کنم. آنقدر بهت زده نگاهش می کردم که خودش متوجه شد. سلام احوال پرسی کرد. من به زور دهان ماسیده ام را جمع کردم و گفتم «سلام». منتظر بود حالش را بپرسم که هنوز در بهت نگاهش می کردم. خانم چادری هم که فهمید خیلی بی مقدمه جلوی در خانه من آن هم با چادر مشکی سبز شده برای اینکه به صدای همایون غلبه کند کمی سرش رو جلو آورد و توضیح داد که «همسایه تون هستیم. پسرم از صابخونه ات شنیده که یک ایرانی خانه را اجاره کرده. اومدم ببینم کاری نداری؟» با کلی تلاش دوباره زبانم را در دهان چرخاندم و گفتم «نه. ممنون». گفت «انگار خیلی گرفتاری. حالا توی یک فرصت دیگه میام بهت سر می زنم. غریبی نکنی ها من سه ماهه اومدم ایروان. کاری داشتی بهم بگو». به خودم اومده بودم. گفتم «ممنونم. الان خیلی همه جا به هم ریخته است. توی یک فرصت دیگه در خدمتتونم.» اصرار کرد که بیا از توی راهرو پنجره خونمون را توی بلوک اونطرفی نشونت بدم که اگه کاری داشتی بدونی کجاییم. من دو سه قدم آمدم کنار پنجره راهرو. نگاهم کرد و گفت «شما روسری و اینها هم سرت نمی کنی. نه؟» گفتم «راستش نه». نمی دانم توی اون شرایط دروغش چه می توانست باشد. خانه را نشان داد و خداحافظی کرد و قِل قِل کنان رفت.  ایستادم تا بره داخل آسانسور. در آسانسور روی نگاه کنجکاوش بسته شد. آمدم داخل آپارتمان. همایون داشت برای بار چهارم همان قست رباعی که می گوید «عشقت به دلم در آمد و شاد برفت /// باز امد و رخت خویش بنهاد برفت» را بلند و در اوج می خواند. درِ آپارتمان را دو بار قفل کردم. موسیقی را قطع کردم. برگشتم در هال. پنجره را بستم. پرده را کشیدم. به آشپزخانه برگشتم. اسکاچ را برداشتم و زدم توی مایع شوینده. لبهام را روی هم فشار دادم و محکم شروع به سابیدن کابینت ها کردم.

مرا به یاد داشته باش

اینترنت خانه جدید یک طور متفاوتی است. اینطوری که باید سر ماه قطع شود. وقتی قطع شد، قبضش را پرداخت کنی و بعد بلافاصله وصل می‌شود. پرداخت قبض اما در خانه جدید راحت است. یک ماشین خود‌پرداز در لابی ساختمان است که همانجا همه قبض‌ها را می‌توان پرداخت کرد. فقط بدی ماجرای اینترنت اینست که از ۲۹ام ماه تا زمانی که اینترنت قطع شود که گاهی مانند این ماه به ۴۸ ساعت هم می‌کشد انتظاری کشنده است. مانند وقتی پشت در زایشگاه منتظرید تا زائویتان بزاید. نمی‌دانید این انتظار کی تمام می‌شود اما با هر سایه‌ای که از پشت شیشه اتاق زایمان رد می‌شود منتظر شنیدن خبر فارغ شدن زائو هستید یا گوشتان تیزِ صدای جیغ بچه‌ است. انتظار قطع شدن اینترنت خانه جدید هم همینطور است. با هر صفحه‌ای که کند باز می‌شود، با هر تماس وایبری که صدا قطع و وصل می‌شود یا با هر لینک یوتیوبی که کمی گیر کند، منتظرید لحظه موعود فرا برسد و چراغ مودم قرمز شود.

امروز بعد از ۴۸ ساعت انتظار اینترنت قطع شد. با ناراحتی از اینکه در حال جمع آوری اطلاعات برای نوشتن گزارش بودم و با خوشحالی از اینکه بالاخره اینترنت فارغ شد، برای پرداخت قبض راهی طبقه همکف شدم. سه طبقه پایین‌تر از آپارتمانم، خانواده‌ای وارد آسانسور شدند. یک سبد پلاستیکی دست آقای خانواده بود که ساندویچ و سیب و نارنگی ِ داخلش دیده می‌شد. خانم خانواده که انگار از یکساعت پیش تا لحظه سوار شدن به آسانسور بدو بدو می کرده، فس فس کنان با بینی نفس می‌کشید و رو به آینه آسانسور با نوک ناخن خط لبش را مرتب می کرد. بچه‌ها، هر دو، توپ دستشان بود و با لپ‌های گل انداخته به من نگاه می‌کردند و لبخند تحویل هم می‌دادیم. نمی‌دانم بعد از ظهر دوشنبه بارانی کجا می‌رفتند اما آن منِ نوستالوژی یابِ حسرت خور خواست تصور کند به پیک نیک می‌روند، شاید به پارک یا به باغ دوستی در اطراف ایروان. به هر حال آن «من» کار خودش را کرد. همین که قبض اینترنت را پرداخت کردم و به سمت آسانسور برگشتم، فکرم مشغول شد. آخرین بار کی پیک نیک رفتم؟ یادم نمی‌آمد. یادم بود آخرین بار‌ها کوالالامپور بود، بالطبع با دوستان، اما زمان دقیقش را یادم نمی‌آمد. آخرین بار ایران را هم یادم نمی‌آمد. شاید آخرین بار سیزده به دری بود که دسته جمعی با فامیل رفتیم باغ. دقیقن به همین پر و پیمونیِ دسته‌ای و جمعی. از آن جمع‌ها که عمرن بشود در غربت به آن طول و عرض دسته‌ای درست کرد. شاید تا دو ماه بعد از سیزده به در که راهی غربت شوم باز هم پیک نیک رفته باشم. مثلا فصل آلوچه و چغاله بادام رفته باشم سامون (سامان). از دو سال و چند ماه پیش هم که اینجا هستم، در یک شعاع ۵ کیلومتری در این شهر دور خودم گشته‌ام.

حسرت پیک نیک دسته جمعی با فامیل که بیش از شش سال است به دل مانده به یک طرف، هراسی که وجودم را گرفت وقتی یادم نیامد آخرین پیک نیک ایران چه زمانی بوده، به یکطرف.

چرا اینقدر خاطرات دور و محو شده‌اند؟ یعنی شش هفت سال آنقدر عمری بوده که تصاویر سالهای ایران این همه در ذهنم غبارگرفته باشند؟ چرا باید وقتی به کشورم فکر می‌کنم، به خیابان‌هایی که روزانه گاهی سه چهار بار از آن‌ها عبور می‌کردم، به چراغ قرمزهایی که هر روزه بار‌ها با عجله از سبزشان عبور می‌کردم یا پشت قرمزشان انتظار می‌کشیدم، به پیاده روهایی با موزاییک‌ها و سنگفرش‌های نا‌مرتب، به مغازه‌ها، به چهره مردم، حتی چهره کسانم، تصاویر این همه ماضی باشند؟ هراس دارد. ندارد؟ هراس ندارد که این همه کشورم، خیابان‌هایش، درختانش، مردمش، دوستانم، اقوامم در ذهنم دور شده‌اند؟ هراس ندارد وقتی فکر می کنی مبادا روزی برگردی و ببینی با همه آن‌ها غریبه شده‌ای؟ هراس ندارد اینکه دیگر شهرت تو را یادش نیاید و در آغوشت نکشد؟ نکند بعد از سال‌ها غربت و غریبی کردن، کشورت هم غریبه‌ات بداند. وارد اتاقم که شدم انگار قفسه سینه‌ام سنگین بود. صدای نفس‌هایم مثل صدای نفس‌های خانم خانوادهٔ داخل آسانسور شده بود. پیشانی‌ام عرق کرده بود. پنجره را باز کردم. حجم هوای سرد همراه با بوی باران بر صورتم نشست. چراغ مودم سبز شده بود. سریع رفتم پای لپ تاپ. در یوتیوب تهران را تایپ کردم. تصاویر تهران از جلوی چشمانم رد می‌شد. اشک نمی‌گذاشت شفاف ببینمشان. به ایران می‌گفتم دوستت دارم. من خودمم. عوض نشده‌ام. تا برگردم عوض نخواهم شد. تو هم عوض نشو. مرا به یاد داشته باش و آغوشت را برایم باز نگه دار ایرانم.

برای تو و خویش

برای تو و خويش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببيند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بيهوشی مان بشنود
برای تو و خويش، روحی
که اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خويش
بيرون کشد
و بگذارد
از آن چيزها که در بندمان کشيده است
سخن بگوئيم.

سكوت سرشار از ناگفته هاست // مارگوت بيكل // ترجمه ي احمد شاملو

ق مثل قرمز

قالب وبلاگ را تغییر دادم. از آن خاکستری دلگیر درش آوردم. یک قرمز تند کنار وبلاگ است. روشنا هم قرمز شده. نه اینکه فکر کنید الان همه چیز بر وفق مراد است و گرم و پرانرژی اما دیگر از ظاهر وبلاگ قبلی خسته شده بودم. حالا چه فرق می کند، بگذار قالب وبلاگ کمی تنوع را در حیات مجازی اش حس کند. بگذار روشنا مدتی هم قرمز باشد. مهم منم که عادت دارم به این روند کند یکنواخت به نام زندگی و مهم اینست که انسان ها وقتی باید باشند، نیستند؛ دیگر مهم نیست وقتی بودنشان مهم نیست، باشند.

خیالم آسوده نیست

سر شاخه های درختان آن سوی پنجره رنگ به رنگ شده اند.
آفتاب از این شهر رخت بر بسته،
عطر باران است و گهگاه صدای رعد و برق.
شاخه های خوشبخت در باد تکان می خورند.
شهر در عصر یکشنبه آرام است.
کوچه ها آرام است.
خانه آرام است.
خیالم اما،
خیالم
این روزها آسوده نیست.

p2