درست در همین لحظه، بله درست در همین لحظه که دارم تمام شعرهایی را که از شاعران مختلف به لطف تکنولوژی توانسته ام از روی اینترنت بر روی لب تابم ذخیره کنم را می خوانم و ترانه های آلبوم «تاراز » با صدای مسعود بختیاری را گوش می کنم-که گوش کردن آن را به تمام علاقمندان موسیقی فولکلور ایران توصیه می کنم- و ساعت از نیمه شب کوالالامپور گذشته و در ایران باید حوالی پخش اخبار جنجالی! بیست و سی باشد و انسانهای آن سوی کره خاکی در قیلوله نیمروز یکشنبه به سر می برند، ذهن من ناگهان مشوش شده است . نمی دانم، شاید تشویش صفت مناسبی برای حالتی که این ذهن بی صاحب شده دارد نباشد . هر چه هست تمام انرژی آدم را می گیرد و با خود می برد.

 ذهن من یک کاره بلند می شود و از نداشتن بُعد زمان و مکان خود سوء استفاده می کند و از دور دست کودکی ها نوک می زند و تا من بفهمم چی به چی شد دوباره سر از یک سال و جای دیگر در می آورد. چشم به هم می زنم در سه سالگی و در خانه ایی در امیر آباد تهران هستم .ماهی عید را هنوز داریم . سفید رنگ است نمی دانم از اولش سفید بود یا بعدها سفید شد . من و برادر بزرگترم گرم کن ورزشی به تن داریم پس اواخر تابستان یا اوایل پاییز تهران است. ماهی مرده است و من مثل دستیار اتاق عمل با وسواس و دقت دارم در احیای آن به برادر هفت ساله ام کمک می کنم و وقتی او مرگ را قطعی می بیند قاشقی می آورد که در باغچه خاکش کنیم . من تازه آن روز بود که می فهمم مرگ چیست و موجود زنده را بهتر است بعد از مرگ دفن کنیم که بو نکند و وقتی خیلی عجیب می شود که من همان روز در حالی که به امور کفن و دفن ماهی مشغولیم می فهمم که آدمها هم دچار این امر غم انگیز می شوند و بعد خاکشان می کنند و من دلهره دارم که آدمها را اگر خاک کنند دیگر نمی توانند نفس بکشند و حتما از تاریکی دق می کنند . کفن و دفن ماهی که تمام می شود برادر دستمالی به دست می گیرد و یکی هم به من می دهد و می گوید حالا باید گریه کنیم و وقتی نگاه متعجب من را می بیند سعی می کند به من بفهماند که باید بعد از خاک کردن گریه هم بکنیم و ادامه می دهد تو اگر هم خواستی جیغ بکش ولی من چون مردم می ایستم، دستمال را جلوی چشمانم می گیرم و گریه می کنم و شانه هایم بالا و پایین می رود و وقتی خیلی ناراحت شدم دو بار به پیشونی خودم می کوبم و من غر می زنم که گریه ام نمی گیرد و اصلا چرا باید گریه کرد خوب ماهی مرد که مرد. او در حالی که من را خنگ می خواند اصرار دارد همه این اتفاقها لازم است و می گوید خودش دیده کوروش پسر دایی مادرم هم که در هفته های اول جنگ شهید شد، همه این کارها را برایش کرده اند . می گوید تازه باید سیاه هم بپوشیم اما اشکالی ندارد حالا ما مثلا سیاه پوشیده ایم.

بوی خانه امیر آباد در جانم می نشیند که ذهنم پرتم می کند در اهواز . بزرگترها در خانه مادر بزرگ با هم حرف می زنند . مادر می رود و می آید. گاهی گریه می کند. صحبت از روزنامه است و پاکسازی و بهزیستی و دادگاه انقلاب و زندان. مادر بعضی روزها چادر مادر بزرگ را با خود می برد . پدر مدتی نبود و وقتی آمد موهای سرش را مثل بچه مدرسه ایی ها تراشیده بودند و من اصلا از این قیافه او خوشم نمی آمد. آژیر قرمز بود و چسبهای ضربدری روی شیشه خانه ها . وحشتی که به عمق علتش پی نبرده بودم روزها و ساعتهای مرا با خود می برد. سنگرهای سیمانی در کوچه ها بود. تنها خوشحالی من این بود که آنقدر بزرگ شده ام که باید به مدرسه بروم . بوی مداد های نو و دفتر های مدرسه آمیخته با ترس و دلهره از موشک و هواپیما و عراقی ها هنوز در دماغم می پیچد که دوباره ذهنم پرتم می کند در جایی دیگر .

غرق در هیجانات نوجوانی ام . می گویند باید با پسرها زیاد صحبت نکنم . مراقب غریبه ها باشم و مثل خیلی دختران هم نسل خوذم مرا با واژه جنس مخالف آشنا می کنند. امر و فرمان ها رنگ و بوی دیگری دارد. مراقبت ها تبدیل به کنترل می شوند. جسم من مدام در تغییر و تحول است و احساسات متنوعی در رگهایم می جوشد که بزرگترین درد زندگی که هنوز از آن متاثرم بر روی همه هیجانات نوجوانی هوار می شود. اصلا دنیا بر سرم هوار می شود و همه سعی دارند مرگ عزیزت را کار چرخ گردون بدانند و به شتری تشبیه اش کنند که در هر خانه ایی می نشیند و من از آن شتر و خدا و عدلش و قضا و قدرش بدم می آید و فقط و فقط می دانم از کلمه یتیم بدم می آید و از ترحم متنفرم و از اینکه چرا تا قبل از رفتنش آنقدر بزرگ نشده بودم که خوب بشناسمش دلخورم. از اینکه به خاطره بدل می شود بدم می آید. چرا باید شجاعتها و بزرگ منشی هایش را از زبان این و آن بشنوم . چرا حالا که نیست باید بدانم برای آرمان هایش چه بهای سنگینی پرداخته است. چرا باید از تلگرافهای تسلیتی که تا ماهها بعد از رفتنش آمد بفهمم چقدر عاشق مردمش بوده و اصلا چرا نیست که خودش بگوید .از آن راننده خواب آلود متنفرم و از همان روزها نسبت به هر عزیزی که در جاده است نگرانم .

ذهنم مرا می برد تا روزهای دانشگاه. نسلی که می خواست تمام اشتباهات نسل قبل را جبران کند. سرشار از غرور بود و بر هر چه رنگ و بوی تعصب داشت می خروشید و حقی که قرنی بود برایش مبارزه شده بود را خواستار بود. نسلی که انقلاب و جنگ و استبداد مستعدش کرده بود برای یک تحول آرام و بنیادین. نسلی که فعالیت مدنی را تجربه می کرد و با خون و اسلحه و کشتار به هر دلیل و اسمی آشتی ناپذیر بودو با تمام این اوصاف نسلی بود پریشان خاطر و نامطمئن . در گیر در سنت و مدرنیته . جستجوگر و در عین حال طلبکار از زمین و زمان .پی همه چیز بود و هیچ نداشت ، نسلی که نه بچگی کرده بود و نه نوجوانی که خیلی ها نام نسل سوخته را بر آن نهاده بودند.

ذهن من هی مرا به این سو و آن سوی خاطرات می کشد و من نمی دانم چرا خداوند عز و جل به ذهن آدم اینقدر اختیار داده است و رویش را زیاد کرده است که آرامش را از صاحبش بگیرد. هوای اتاق دم کرده و مسعود بختیاری همچنان می خواند :

«مو سی تو چینو ایسوه زُوم

که ز مردوم ایگروه سُوم

سی تو چینو ایخونوم

دلوم دی طاقت نداره

دیه با مو ساز نیاره

دی تش نهاده به جونوم «

بلند می شوم و پنجره را باز می کنم . صدای نی فضای اتاق را پر کرده . هوا نم نم باران دارد.سیگاری روشن می کنم و دو باره می نشینم پای لب تاب و در فایل شعرهایم می گردم .

به شعری از سید علی صالحی بر می خورم و چند بار آن را با صدای بلند می خوانم .

همه‌ی روزهای نرفته

همين امروز است

همه‌ی روزهای رفته هم
همين امروز است

شب که بيايد
شب مجبور است
تمام شکوفه‌های روشنِ شبتاب را
باور کند

 صدای من و متن شعر سید علی صالحی و نوای نی و بوی جنگل استوایی باران خورده وسیگار دانهیل آبی در هم می پیچد و مانند مه ای فضای اتاق را در خود می گیرد.

اما ذهن من هنوز در سفر است .

تهی از زندگی

Posted: 2011 in Uncategorized
برچسب‌ها: , ,

گاهی وقتها دلت می خواهد انسان نباشی ، انسان بودن که به قول شاملوی عزیز دشواری وظیفه است . حتی دلت می خواهد آدم هم نباشی .

گاهی دلت می خواهد همه آدمهایی که در دلت روی هم تلنبارشان کردی دانه دانه یقه شان را با سر انگشتانت بگیری و بیرونشان بکشی . دلت می خواهد رشته رشته خاطرات خوب و بدی که مانند کلاف در مغزت انبوه شده را در سطل آشغال بیاندازی و خالی شوی .دلت می خواهد یک قیچی برداری و همه بندهای وابستگی را دانه دانه پاره کنی.

گاهی هم می خواهی تف کنی به صورت همه حس های خوب و بدی که به این زندگی پا بندت کرده است .

 دلت می خواهد یک روز کاری هفته که همه مردم شهر در دور و نزدیکت به دنبال زندگی می دوند، کار می کنند، عاشق می شوند، برای آرمانهایشان مبارزه می کنند، از تمام استعدادهایشان برای پیشی گرفتن از هم استفاده می کنند، نئشه می شوند، تحصیل می کنند،حسابهای بانکی شان را پر می کنند و هزار کار دیگر که نامش زندگی است، بنشینی در سکوت چای بنوشی . سیگاری روشن کنی یک پوک بزنی و بگذاری توی جاسیگاری تا آرام آرام دود شود . دلت می خواهد به خلع خیره شوی . هیچ کس و هیچ چیز به ذهنت خطور نکند . دلت می خواهد لمس شوی و حتی سرما و گرما را روی پوستت حس نکنی .

دلت می خواهد از هر چه که جریان زندگی نام دارد تهی شوی . گاهی دلت می خواهد نباشی . دلت می خواهد از زندگی کردن غیبت کنی و والدینت هم نباشد که بیایند و غیبتت را مجاز کند . حتی گاهی می خواهی یک روز زنگ آخر را از زندگی جیم بزنی .

پ ن : همه چی آرومه

تو جبهه الله اکبر بودیم . برا یک تک (حمله) موضعی منتقلمون کرده بودن اونجا .کله سحر بود .هوا تاریک بود.هجوم بردیم. چه هجومی!. بچه ها واقعا دست از جان شسته بودن.
ما با ژ-3،عراقیا با خمسه خمسه.ما با آر-پی-جی،اونا با تانک.ما با تیر، بار اونا با کاتیوشا.بچه ها هجوم بردن.یه گروهان را محاصره کردیم.سحر بود اما تاریکی می چربید.تیربار،صدای رگبارش بهمون جون می داد.گرم شده بودم .
داشتم پر می کشیدم.انگار از فولاد بودم.انگار که گلوله … چی بگم ؟… نقل و نباته!… آدم تو یه همچی ماجرایی اصلا عوض میشه.انگار که مرگ زبونه! انگار که آدم از مرگ بالاتره! … انگار که از سرنوشت بالاتره ! …محاصره شون کرده بودیم …. با گلوله هامون رو سرشون یک چتر آتش درست کرده بودیم هیچ انتظار نداشتیم اما یکهو دیدیم که دستها بالا رفت . دیدم که جا به جا پیرهنای پاره پاره رو سر نیزه ها از سنگرها بیرون زد . سنگراشون خفه شد
اما، یک سنگر اصلا حالی اش نبود. انگار نه انگار که کسی دورو برش تسلیم شده . مسلسلش چنان کار می کرد که انگار تا قیام قیامت نوار فشنگ داره …. توی یه لحظه کوتاه که مسلسل ساکت شده بود، چند تا از بچه هامون با فریاد الله اکبر از سنگراشون زدند بیرون و هجوم بردن. بچه ها یکهو پر کشیدن . یکهو مسلسل ترکید …. بچه ها چی بگم؟ … انگار حالیشون نبود. انگار که مرگ را مسخره می کردند! … انگار دیوانه شده بودند!… تنم لرزید … صدا تو گلوم خفه شد …. بچه ها ، مثل چی بگم ؟ … درو شدن. سه تاشون شهید شد . هفتاشون زخمی شدن . که آیا برسن به بیمارستان آ یا نرسن …. زخمی ها خودشون رو روی زمین می کشیدند

زمین سوخته

احمد محمود 

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن، توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن
در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن
و
توان غمناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
(شاملو)
.
ابوالفضل عابدینی نصر، از زندانیان جوان اوین با حکمی دوازده ساله . امروز دومین سالگرد تولد در زندان را تجربه می کند. با قلبی بیمار اما آکنده از امید و ذهنی سرشار از اندیشه های ناب انسان دوستانه و روحیه ای فولادین روزها را سپری می کند و دوستانش تنها می توانند در فضای مجازی شادباشهایشان را به او تقدیم کنند .

تولدت مبارک رفیق

» مرده را هم زیادی بالا پایین کنی به کفنش گند می زنه «

.

.

من با مرده ای طرف شدم .

.

آنقدر بالا پایینش کردم که نه تنها کفنش را گند زد ، صورتش را از لای کفن بیرون آورد و تف جانانه ای نثار صورتم کرد .

.

.

اینجوریاست دیگه

عبورباید کرد||| صدای باد می اید||| عبور باید کرد||| ومن مسافرم ای بادهای همواره||| مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید

نمی دانم چند روزیست مرا چه می شود . مثل ری ر ا  ؟!

دست و دلم با عشق به هیج کاری نمی رود و اگر چیزی انجام می شود  به اکراه و جبر است . انگار روح من در جایی دیگر یا زمانی دیگر سیر می کند . گاهی خود را در کودکی ها می بینم و گاه در دنیای خاکستری نو جوانی  …. شاید هم در سالیان آینده .

نوید خبر یا تحولی در وجودم می پیچد گاهی . به دور و برم  نگاه می کنم . همه چیز در زندگی اطرافم مثل چرخ دنده های ساعتی کهنه و عظیم که سالیانی است بر سرمناره ای سنگی نشته ، کند و سنگین در حرکت است .در می یابم صدا از جیر جیر چرخ دنده های کهنه ساعت زندگی  بوده است.

حرکت دواری  که پیامدش جز کسالت و روزمرگی پایانی ندارد .

همیشه وقتی که نباید دلتنگ کسی یا چیزی باشی ، درست در همان لحظه ای که باید همه تو امن و امان باشد اتفاق می افتد . کم کم بیش از یکسال و اندی است من در این سرزمین با بارانهای دل انگیز و آسمان بی نظیرش هستم . امروز بعد از ظهر آسمانی دیدم که نه در این مدت مالزی نشینی بلکه در کل عمرم ندیده بودم . آسمانی که با ابرهای زیبایش افسوس می کند . راستی آسمانها چقدر مرموزند و حیرت انگیز. چه حس عجیبی دارد نگاه کردن به آسمان . آسمان پاییز اصفهان را هم دوست داشتم . امروز هم آسمان کوالالامپور مرا به آغوش کشید ،روی ابری سوارم کرد و  درست روی نیمکت چوبی روبروی زمین اسکیت در بلوار آینه خانه اصفهان  نشاندم. سرم را که برگرداندم  درختان قد به فلک کشیده بودند و چمنهایی که از سرما به زردی می زدند. راه افتادم . زاینده رود در جلو چشمانم ظاهر شد  .  هوای سرد خشک زمستانهای اصفهان مغز استخوان را می سوزاند. شال گردنت را جلوی دهانت بگیر .سینوسهایت هنوز حساسند؟ این را کسی از پشت سر به من گفت . برگشتم خودم را دیدم اما چند سالی جوانتر بودم انگار . زمستان هشتاد . در دانشگاه بیانیه پخش کرده بودیم . آن سالها می خواستیم یک  کار اساسی انجام دهیم . راه حلش را یافتیم : تشکل غیر دولتی توتم اندیشه .باد عطر گیسوان دخترکی را به من رساند . دور خودم چرخیدم . خودم که جوانتر بودم نبود. آنسوتر دخترک نوجوان تازه به بلوغ نشسته ای سوار بر دوچرخه  در دنیای خیالات وعشق می تاخت .باد روسری اش را عقب رانده بود و عطر گیسوانش در هوا جا می ماند . سر مست می رفت که ثابت کند او را نه با برادرانش نه با پسرکان نو جوان پشت لب سبز شده فامیل  تفاوتی نیست . بر سر دو راهی رسید . ایستاد . به پشت سرش نگاهی انداخت . انگار فقط من انجا بودم . صدا کرد» می دانی کدام راه به پل می رسد؟» صدایش صدای نو جوانی های من بود . مبهوت سرم را ه علامت منفی تکان دادم . راه افتاد .ناگهان فریاد زدم » مراقب باش . میان بُر بزن . همیشه راه هموار نیست » . او را دیگر صدایم را نمی شنید . کودکی باد بادک  به دست از دور می آمد. بادبادکی سفید با بندی بلند . چقدر پیراهنش به پیراهن محبوب کودکی های من شبیه است . باد بادبادک از دستش رها می شود . بادبادک در آسمان عمیق اصفهان بالا و بالاتر می رود .کودک دور خود می چرخد و می چرخد . نگاهش تمنای بادبادکی را دارد که دیگر در آسمان به چشم نمی آید. به طرفش می دوم .او دورتر می شود و من هر چه تلاش می کنم به او نمی رسم .