بوی چمن و سوپ جو

منتشرشده: 18 فوریه 2014 در Uncategorized

کودک که بودم اگر با چشم بسته به هر جایی که حتی برای یکبار رفته بودم، می‌بردندم، می‌توانستم بدون تردید بگویم کجاست. می‌توانستم بگویم خانه خاله است یا خانه عمو یا خانه دوست پدر که ویالون می‌زد و همسرش نقاش بود و من همیشه به آن تابلوی منظره دریای مواجِ آویخته بر دیوار پذیرایی شان خیره می‌شدم و فکر می‌کردم وقتی بزرگ شدم حتما آدرس این ساحل را می‌گیرم و به آنجا می‌روم. حتی خانه نیلوفر دوست کلاس چهارمم که مادر اجازه داده بود فقط یکبار و برای جشن تولدش آنجا بروم را هم می‌توانستم تشخیص دهم. همه جا بوی خودش را داشت.

هنوز هم همینطورم، برای اولین بار به هرجایی پا بگذارم حس بویایی‌ام به طور غریبی فعال می‌شود. حتی خوزستان برایم بوی خودش را دارد. اگر با ماشین از سمت شمال به خوزستان بروم بعد از گچساران بوی خوزستان شروع می‌شود. یزد هم بوی خودش را دارد و شمال و حاشیه خلیج فارس هم.

پنج سال پیش هم وقتی برای اولین بار در فرودگاه کوالالامپور از هواپیما پیاده شدم و بوی مالزی را استشمام کردم تا پارسال که مالزی را ترک می‌کردم هنوز‌‌ همان بو را داشت. بوی شرجی مالزی  با بوی شرجی خوزستان فرق دارد. شرجی خوزستان تفدیده و آمیخته به عطر خاک، بوی شرجی مالزی اما آمیخته به بوی ادویه است و باران.

 یکی از مکان‌هایی که برایم بوی منحصر به فردی داشت، شیرخوارگاه آمنه بود. ترکیبی از بوی چمن و سوپ جو. بوی شیرخوارگاه آمنه  با یک بغض و استیصال همراه است. بغض برای آن همه بچه‌های قد و نیم قد که تشنه محبت بودند. آنقدر حسرت آغوش مادرانه داشتند که وقتی وارد اتاق بچه‌های ۲ تا ۴ سال می‌شدی، کوچکتر‌هایشان همه می‌دویدند سمتت و به پا‌هایت می‌چسبیدند و آن‌ها که بی‌تاب‌تر یا بی‌رودربایستی‌تر بودند چنان با اطمینان اما ملتمسانه می‌گفتند «مامان بغلم کن»، «مامان بوسم کن» که لحظه‌ای شک می‌کردی مگر این کودکان را چند بار دیده‌ای و دردناک بود وقتی به چهره‌هاشان نگاه می‌کردی و مطمئن می‌شدی برای اولین بار است می‌بینیشان.

انتظار این کودکان برای مادری که اغلب هرگز ندیده و تجربه نکرده بودند و واکنش‌های متفاوتی که به حضور یک جنس مونث غریبه در آنجا داشتند، برای لحظه‌ای از هر چه که تقدیر و حکمت الهی می‌نامندش بیزارت می‌کرد. وقتی امیر حسین ۴ ساله با آن چشمان سبز براق لگدت می‌زد اگر به کودک دیگری توجه می‌کردی، وقتی مریم ۹ ماهه با لپ‌های گل انداخته‌اش، دستان سفیدش را از لای نرده‌های تخت به سمتت دراز می‌کرد و از اعماق وجود لبخندی به پهنای صورتش می‌زد، وقتی سینای دو ساله می‌آمد در آغوشت و بعد میان آغوش تازه یافته تو و اطمینان آغوش مربی‌اش مردد می‌شد ، همه این وقت‌ها دلت می‌خواست تکثیر شوی و هرچند هنوز مادری کردن را تجربه نکرده‌ای، ده‌ها مادر شوی و برای این کودکان معصوم مادری باشی که در حسرتش هستند؛ اما ناتوان‌تر از این بودی که سهمی در تحقق آرزوی بزرگ این انسان‌های کوچک و گیج از سرنوشت خود داشته باشی.

تنها چیزی که بعد از دیدن کودکان آمنه می‌ماند تهی شدن و فرو ریختن بود و صدایی که از اعماق وجودت فریاد می‌زد «به کدامین گناه؟» و بویی که بعد از چند سال هنوز گاهی در نفس‌هایم حسش می‌کنم. ترکیبی از بوی چمن و سوپ جو.

مادرانه

منتشرشده: 27 ژانویه 2014 در Uncategorized

وقتی مادر دختر بچه ای در انتهای خردسالی باشی که دارد زنانگی ها و مادرانه ها را در دنیای کودکانه اش تمرین می کند، نسبت به الگوهایش حساسیت خاصی پیدا می کنی . در برابر همه آنچه به رغم ارتباطاتت در مقابل رویش قرار می دهی،  احساس مسولیت می کنی. برایت مهم است زنانی که در دوروبرش، در مهمانی ها و خانواده هستند چطور رفتار می کنند و زنانگی شان چگونه تبلور پیدا می کند؛ دغدغه های ذهنی شان چیست و در مورد چه حرف می زنند.

حتی اگر تا دیروزی که مادر نبودی، حضور در برخی جمع های زنانه برایت کسالت آور می شد و وقتی به ناچار در جمعی بودی که مباحث غنی! پیرامون رنگ مو و کاشت ناخن و حراج فصلی در فضا پراکنده بود، تنها نگاه می کردی و در نهایت با تکان سر و یک اظهار نظر کوتاه  قضیه  را تمام می کردی، اما حالا معذب می شوی. معذب می شوی و تا چند روز خودت را سرزنش می کنی . نه اینکه حراج و رنگ ناخن و مو بد باشد و حتی معتقدی انسان میل به زیبایی دارد یا اگربه چیزی نیاز دارد چه بهتر در حراج خرید کند، ولی از اینکه اصل باشد و مورد بحث! قرار بگیرد و برای دخترکت اصلی از اصول زندگی و زنانگی اش شود حالت بد می شود. دوست نداری تا این حد سطحی و روزمره بار بیاید.

دوست داری همان دختری باشد که اوایل مدرسه رفتنش در ایروان روزی آمد و خانه را روی سرش گذاشت که سر خیابان مدرسه مان مجسمه آرش کمانگیر است. دوست داری همان دخترکی باشد که بعد از انتخابات ریاست جمهوری وقتی وارد تهران شد، از مادر بزرگش پرسید مگر الان که احمدی نژاد عوض شده هنوز خانم ها روسری سرشان می کنند. دوست داری همان دختر بچه ای باشد که درحال بازی با اسباب بازی هایش پرسید آدم خوب ها را که می برند زندان [زندانیان سیاسی] بهشون غذا چی می دهند و جایشان راحت است یا نه.

دوست داری الان دختر بچه ای باشد که هنوز در دنیای کودکانه غوطه می خورد و مانند خیلی از دختر بچه های امروزی  نباشد که سر از همه امور بزرگترها در می آورد. دوست داری به جای اینکه حواسش جمع باشد که دروغ گفتن و دور زدن انسان های دور و نزدیک اطرافش را تمرین کند، صداقت  و درستکاری را یاد بگیرد. دوست داری به جای اینکه یاد بگیرد با حقه و کلک حقش را تصاحب کند، یاد بگیرد برای حقش بجنگد و اگر نمی شد جنگید با وارستگی و بزرگواری بگذرد و عبور کند. دوست داری بفهمد باید در نهایت آزاد اندیشی برای خودش، ذهنش، جسمش و زبانش ارزش و احترام قائل باشد. دوست داری بفهمد اینکه خیلی از زن ها استقلال را نه در روی پای خود ایستادن به معنای واقعی که در هرج و مرجی بی حد دررفتار و ارتباطاتشان می دانند، اشتباه است.

دوست نداری اطرافیان توجه اش را به نگاه جنسیتی جلب کنند. دوست نداری یاد بگیرد به پوشش و زیور آلات آدمها توجه کند. دوست نداری به اندازه خانه و مدل ماشین کسی توجه کند. دوست نداری یاد بگیرد برای مادیات حسادت کند، حسرت بخورد یا فخر بفروشد. دوست نداری به جای مفاهیم عمیق، اسم برندها، مراکز خرید و شخصیت های سریال های جم را در حافظه اش ثبت کند. دوست نداری به بهانه ساختار شکنی، لات بازی و قلدر مآبی کند و حرف رکیک بزند.

اینجا که می رسی مادر می شوی که خیلی چیزها را برای دخترکت دوست نداری و آمال آرزوهایی بلند داری اما هراس داری که بیماری ها و کاستی های جامعه بر تلاش هایت چیره شود و انسانی که باید شایسته و افتخار آفرین باشد، بار نیاید.

صفرِ مرزی

منتشرشده: 17 ژانویه 2014 در Uncategorized

گاهی دچار یک وضعیتی می‌شوی که مثل ایستادن در منطقه صفر مرزی است.‌‌ همان جایی که نه در این سرزمینی نه در آن سرزمین. مدارک هویتت خروج از جایی را نشان می‌دهد اما مهر ورود به جایی دیگر در آن نیست. حتی اگر پا بگذاری آنسوی مرز و در پاسپورتت مهر ورود به کشور دیگری بخورد اما باز هم کامل نیامده‌ای. یعنی خودِ خودت هنوز جا مانده‌ای آنسوی مرز.

در خیابان‌های اینسوی مرز راه می‌روی اما قدم‌هایت را با اطمینان خاطر بر نمی‌داری. انگار نیرویی خلاف جاذبه زمین پا‌هایت را پس می‌زند. خانه این سوی مرز را دوست داری، مرتبش می‌کنی، وسائل را بر اساس سلیقه‌ات جابجا می‌کنی، اما یک چیزی در خانه باید باشد که نیست. یک حس تعلق خاطر دلنشین. چمدانت را بالای کمد می‌گذاری اما هر چند روز یکبار نیم نگاهی به آن می‌اندازی که خیالت راحت باشد آماده بسته شدن است.

روز‌ها و ساعت‌ها می‌گذرد و زندگی در جریان است اما تو نمی‌توانی تمام لحظات را زندگی کنی. یک لحظه‌هایی در مسیر این زندگی نیستی. توقف می‌کنی. می‌خواهی آنسوی مرز باشی. حالتی که بین اینجا و آنجا سرگردان می‌شوی. خیلی وقت‌ها تو در خانه نشسته‌ای و روحت در خیابان‌های شهرت آنسوی مرز راه می‌رود. تو داری اینجا فیلم می‌بینی و روحت دارد آنسوی مرز با عزیزانت گپ می‌زند.

بعد می‌گویی کی راه رفتن در فلان خیابان یا نشستن روی صندلی اتوبوس فلان خط دوباره سهم من می‌شود. کی دوباره جاده های میان شهرهای سرزمینم را طی می کنم. چطور می‌توانم یکبار دیگر به منظره طلوع خورشید سرزمینم خیره شوم. هر چند آن خورشید‌‌ همین خورشیدی است که با مدتی اختلاف بر فراز این شهر هم طلوع می‌کند اما تو خوب می‌دانی که فروغ آفتاب آنجا را ندارد و هیچوقت گرمت نمی کند.

با خودت فکر می‌کنی تا کی باید زمانی که می خواهی با مادر اسکایپ کنی، رژ لب را فراموش نکنی که خشکی لبت خنجر نشود و به دلش فرو نرود. چطور می‌شود به جای اینکه چند روز یکبار جلوی لپ تاپ بنشینی و تصویر متحرک و صدای کسانت را ببینی و بشنوی، که نه لمس دستانشان را دارد و نه گرمای حضورشان، در خانه باشی مادر در خانه بچرخد، تو گهگاهی نگاهش کنی و به بهانه‌ای صدایش کنی و بدون قید و بند دوربین و سرعت اینترنت و فیلتر شکن نگاهت کند و بگوید جانم و آن حس سیال عشق در جانت بپیچد.

با خودت می‌گویی چه وقت دوباره می‌توانم بروم بنشینم در کنار آن سنگ سفید رنگ در قطعه ۲۷ و نه بغض و گریه‌ای باشد و نه قران خواندنی. مثل همیشه تنها بروی آنجا، ساعتی بنشینی و با پر پر کردن گل‌های میخک قرمز خودت را مشغول کنی؛ بعد از مدتی حس کنی ایستاده است و نگاهت می‌کند و تو چشم از ابیات حک شده بر سنگ مزارش برنداری که ببینی‌اش و همین که حسش می‌کنی کافی باشد. اینقدر کافی باشد که وقتی داری اتوبان را به سمت شهر بر میگردی احساس کنی همان دختر بچه‌ سبکبالی هستی که دنیایش اینقدر بزرگ و هراس آور نبود، تبعید نداشت، غربت نداشت. آنقدر سبک شده‌ای که اگر پدر بود می‌توانست هنوز زیر بغل‌هایت را بگیرد و از روی همه جوب‌های عالم بپرید.

همه این کی و چطور‌ها قدرت عظیمی دارند که اگر تنها کمی به حاصل اینهمه دلتنگی و غربت و دوری و دوست داشتن‌هایی که در روزهای دراز انتظار کِش می‌آیند ایمان نداشته باشی، ویرانت می‌کنند. بر بادت می‌دهند. زخم‌هایی عمیق می‌نشانند در وجودت که نه تنها تا ابد جایشان می‌ماند، تا همیشه هم درد خواهند کرد.

امید به بازگشت هر چند واقعیت تلخ نبودن را عیان‌تر می‌کند اما توانی می‌دهد که ساعت‌ها و روز‌های صفر مرزی را در پس هم پشت سر بگذاری. امید، توان می‌دهد که پر قدرت ورای همه سرگردانی‌ها، هدفت را دنبال کنی تا روزی که بر می‌گردی با پاهایی قوی‌تر از قبل اولین قدم را با اطمینان خاطر بر روی خاک سرزمینت بگذاری و آغوشت باز‌تر از همیشه باشد برای در بر گرفتن همه آنچه و آنکس که در حسرتش بودی.

مرغ وحشی

منتشرشده: 12 دسامبر 2013 در Uncategorized

یک زمان هایی هم هست که کرخت و گیج هستی. اصلِ حالت ناخوش است.

در اعماق وجودت تغییراتی دارد رخ میدهد . یک چیزی که وجود داشت انگار دارد دود میشه میرود توی هوا و ازش خاکستری به جا می ماند.

می دانی اگر بلند شوی کمی دف بزنی و «مطرب مهتاب رو» را تمرین کنی بهتر می شوی، اما بلند نمی شوی.

می دانی اگر فایل ترانه های دریا دادور را بگذاری تا با صدای بلند در خانه ات بخواند «از زبور از تورات، از قران و از انجیل، دلبرا بیا بگذر، صفحه دلم وا کن» حالت بهتر می شود اما در سکوت می مانی.

 

می دانی از تخت بیرون آمدن حالت را بهتر می کند اما در تخت می مانی.

می دانی نوشتن حالت را بهتر می کند، اما نمی نویسی.

نه اینکه  نخواهی بهتر شوی، فقط نمی توانی.

همین طور حال ِ ناخوشت ناخوش می ماند.

انگار باید ناخوش بماند تا مرغ وحشی از بام برخیزد.

 

 

 

 

احتضار

منتشرشده: 11 دسامبر 2013 در Uncategorized

در گلویم مانده ای ،
شبیهِ افسانه ای ناتمام ،
در خس خسِ دردناکِ مادر بزرگی محتضر …

هر وقت رسيدى ….. اگر رسيدى

منتشرشده: 10 دسامبر 2013 در Uncategorized

هر وقت از پشت قرن ها و مرزها رسيدى

-هر وقت بالاخره رسيدى-

قبل از هر كارى

دست به كار شو

و تكه هاى مرا جمع كن

از گوشه هاى اين دنياى لعنتى

يك تكه ام آن سوى اقيانوس هاست

يك تكه ام رفته پشت كوه ها

تكه اى در ينگه دنيا دارد خاك مى خورد

يكى در آن شهر دور

يكى در اين شهر نزديك

و تكه هايى كه ديگر خودشان نمى دانند كجا رفته اند و كجا نرفته اند

همه را جمع كن

كنار هم بچينشان

خوب تماشايشان كن

ببين ديگر شباهتى به من دارند؟

منتشرشده: 28 نوامبر 2013 در Uncategorized

ما اینجا کلمه ای داریم که خیلی بیشتر از عشق به لجن کشیده شده… آزادی!

 

.

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد – اوریانا فالاچی