گشت ارشاد

انگشت کوچکش را روی دکمه 1 فشار داد و همینطور که چشمان درشتش برای اینکه از امروز اجازه داشت تنها بره سوار سرویس بشه برق می زد، گفت «ظهر می بینمت» . درِ آسانسور داشت روی لبخند پهنش بسته می شد، گفتم «می بینمت عزیزم». در آپارتمان را قفل کردم و رفتم کنار پنجره. دیدم بدو بدو رفت سوار سرویس شد، نفس عمیقی کشیدم. نسکافه ام را برداشتم و نشستم روی مبل. به جعبه ها و چمدان ها نگاه کردم. اینها یک سومش بود. بقیه داخل اتاق ها بود. باورم نمیشد طی دو سال این همه خرت و پرت جمع شده دوروبرم. یک سری را مادر و دخترک هربار از ایران آورده بودند و بقیه را هم خرد خرد اینجا خریدم. بلند پرسیدم «واقعن چرا؟» دوباره بهشون نگاه کردم و بلند گفتم «چون باید الان که بعد از دو سال اسباب کشی می کنی، مچ دستت از کار بیافته و گردنت ذوق ذوق کنه». به خودم قول دادم فیس بوک نمی روم، اخبار نمی خوانم و مثل یک کدبانو وسائل را سر و سامان می دهم. اول باید سرتا پای آشپزخانه را می شستم. دیگر بعد از بیش از 20 بار اسباب کشی که از کودکی و به برکت سالهای فرار و گریز پدر به دلیل فعالیت سیاسی و بعد هم ورشکستگی هایش تجربه کرده بودم، می دانستم اولین جایی که باید پس از ورود به خانه جدید سامان بگیرد آشپزخانه است و بعد اتاق خواب ها.

سری به اتاق دخترک زدم، شام ترین بازاری که می شود تصور کرد مقابل چشمانم بود. در همین 24 ساعت همه هوس های جور وا جورش را کرده بود. از درآوردن عکس ها از توی آلبوم و مرورشان تا پیدا کردن عروسکِ شِرکِ ده سانیتمتری از میان یک ساک پلاستیکی یک در یک و نیم مترِ پر از اسباب بازی که لازمه اش از دید او خالی کردن همه محتویات ساک بود، تا جستجوی یک ساعته داخل همه کیف  و چمدان ها به دنبال گل سر سرخابی که با رنگ کفش هایش سِت شود.

در اتاق خودم تنها چیزی که با شکوه و متانت سر جایش قرار داشت، لپ تاپ بود. اسپیکرها را از توی کارتن کتاب ها در آوردم و روی میز، کنار لپ تاپ گذاشتم. صدای همایون شجریان بلند در خانه جدید می پیچید و می گفت «من با رخ چون خزان زردم بی تو، تو با رخ چون بهار چونی بی من».

پرده را کنار زدم و پنجره هال را باز کردم. نسیم خنک بهترین انرژی دهنده برای شروع کار سخت است. دستکش ها را دستم کردم، مواد شوینده را داخل کاسه ریختم و با اسکاچ به جان کابینت ها افتادم. همانطور که می شستم با همایون زمزمه می کردم «ای زندگی تن و توانم همه تو، جانی و دلی ای دل و جانم همه تو» بار سوم بود که رباعی «چونی بی منِ» مولانا در خانه به همصدایی من و همایون خوانده میشد که در زدند. اول فکر کردم اشتباه می کنم. اما دوباره صدای در را شنیدم. دستکش به دست رفتم لای در آپارتمان را باز کردم. با صحنه ای روبرو شدم که مطلقن انتظارش را نداشتم. یک خانم با چادر مشکی دم در خانه ایستاده بود. اولین واکنش من این بود که با دستکش خیس دستم را بردم بالای سرم تا روسری ای که بر سر نداشتم را صاف و صوف کنم. آنقدر بهت زده نگاهش می کردم که خودش متوجه شد. سلام احوال پرسی کرد. من به زور دهان ماسیده ام را جمع کردم و گفتم «سلام». منتظر بود حالش را بپرسم که هنوز در بهت نگاهش می کردم. خانم چادری هم که فهمید خیلی بی مقدمه جلوی در خانه من آن هم با چادر مشکی سبز شده برای اینکه به صدای همایون غلبه کند کمی سرش رو جلو آورد و توضیح داد که «همسایه تون هستیم. پسرم از صابخونه ات شنیده که یک ایرانی خانه را اجاره کرده. اومدم ببینم کاری نداری؟» با کلی تلاش دوباره زبانم را در دهان چرخاندم و گفتم «نه. ممنون». گفت «انگار خیلی گرفتاری. حالا توی یک فرصت دیگه میام بهت سر می زنم. غریبی نکنی ها من سه ماهه اومدم ایروان. کاری داشتی بهم بگو». به خودم اومده بودم. گفتم «ممنونم. الان خیلی همه جا به هم ریخته است. توی یک فرصت دیگه در خدمتتونم.» اصرار کرد که بیا از توی راهرو پنجره خونمون را توی بلوک اونطرفی نشونت بدم که اگه کاری داشتی بدونی کجاییم. من دو سه قدم آمدم کنار پنجره راهرو. نگاهم کرد و گفت «شما روسری و اینها هم سرت نمی کنی. نه؟» گفتم «راستش نه». نمی دانم توی اون شرایط دروغش چه می توانست باشد. خانه را نشان داد و خداحافظی کرد و قِل قِل کنان رفت.  ایستادم تا بره داخل آسانسور. در آسانسور روی نگاه کنجکاوش بسته شد. آمدم داخل آپارتمان. همایون داشت برای بار چهارم همان قست رباعی که می گوید «عشقت به دلم در آمد و شاد برفت /// باز امد و رخت خویش بنهاد برفت» را بلند و در اوج می خواند. درِ آپارتمان را دو بار قفل کردم. موسیقی را قطع کردم. برگشتم در هال. پنجره را بستم. پرده را کشیدم. به آشپزخانه برگشتم. اسکاچ را برداشتم و زدم توی مایع شوینده. لبهام را روی هم فشار دادم و محکم شروع به سابیدن کابینت ها کردم.

مرا به یاد داشته باش

اینترنت خانه جدید یک طور متفاوتی است. اینطوری که باید سر ماه قطع شود. وقتی قطع شد، قبضش را پرداخت کنی و بعد بلافاصله وصل می‌شود. پرداخت قبض اما در خانه جدید راحت است. یک ماشین خود‌پرداز در لابی ساختمان است که همانجا همه قبض‌ها را می‌توان پرداخت کرد. فقط بدی ماجرای اینترنت اینست که از ۲۹ام ماه تا زمانی که اینترنت قطع شود که گاهی مانند این ماه به ۴۸ ساعت هم می‌کشد انتظاری کشنده است. مانند وقتی پشت در زایشگاه منتظرید تا زائویتان بزاید. نمی‌دانید این انتظار کی تمام می‌شود اما با هر سایه‌ای که از پشت شیشه اتاق زایمان رد می‌شود منتظر شنیدن خبر فارغ شدن زائو هستید یا گوشتان تیزِ صدای جیغ بچه‌ است. انتظار قطع شدن اینترنت خانه جدید هم همینطور است. با هر صفحه‌ای که کند باز می‌شود، با هر تماس وایبری که صدا قطع و وصل می‌شود یا با هر لینک یوتیوبی که کمی گیر کند، منتظرید لحظه موعود فرا برسد و چراغ مودم قرمز شود.

امروز بعد از ۴۸ ساعت انتظار اینترنت قطع شد. با ناراحتی از اینکه در حال جمع آوری اطلاعات برای نوشتن گزارش بودم و با خوشحالی از اینکه بالاخره اینترنت فارغ شد، برای پرداخت قبض راهی طبقه همکف شدم. سه طبقه پایین‌تر از آپارتمانم، خانواده‌ای وارد آسانسور شدند. یک سبد پلاستیکی دست آقای خانواده بود که ساندویچ و سیب و نارنگی ِ داخلش دیده می‌شد. خانم خانواده که انگار از یکساعت پیش تا لحظه سوار شدن به آسانسور بدو بدو می کرده، فس فس کنان با بینی نفس می‌کشید و رو به آینه آسانسور با نوک ناخن خط لبش را مرتب می کرد. بچه‌ها، هر دو، توپ دستشان بود و با لپ‌های گل انداخته به من نگاه می‌کردند و لبخند تحویل هم می‌دادیم. نمی‌دانم بعد از ظهر دوشنبه بارانی کجا می‌رفتند اما آن منِ نوستالوژی یابِ حسرت خور خواست تصور کند به پیک نیک می‌روند، شاید به پارک یا به باغ دوستی در اطراف ایروان. به هر حال آن «من» کار خودش را کرد. همین که قبض اینترنت را پرداخت کردم و به سمت آسانسور برگشتم، فکرم مشغول شد. آخرین بار کی پیک نیک رفتم؟ یادم نمی‌آمد. یادم بود آخرین بار‌ها کوالالامپور بود، بالطبع با دوستان، اما زمان دقیقش را یادم نمی‌آمد. آخرین بار ایران را هم یادم نمی‌آمد. شاید آخرین بار سیزده به دری بود که دسته جمعی با فامیل رفتیم باغ. دقیقن به همین پر و پیمونیِ دسته‌ای و جمعی. از آن جمع‌ها که عمرن بشود در غربت به آن طول و عرض دسته‌ای درست کرد. شاید تا دو ماه بعد از سیزده به در که راهی غربت شوم باز هم پیک نیک رفته باشم. مثلا فصل آلوچه و چغاله بادام رفته باشم سامون (سامان). از دو سال و چند ماه پیش هم که اینجا هستم، در یک شعاع ۵ کیلومتری در این شهر دور خودم گشته‌ام.

حسرت پیک نیک دسته جمعی با فامیل که بیش از شش سال است به دل مانده به یک طرف، هراسی که وجودم را گرفت وقتی یادم نیامد آخرین پیک نیک ایران چه زمانی بوده، به یکطرف.

چرا اینقدر خاطرات دور و محو شده‌اند؟ یعنی شش هفت سال آنقدر عمری بوده که تصاویر سالهای ایران این همه در ذهنم غبارگرفته باشند؟ چرا باید وقتی به کشورم فکر می‌کنم، به خیابان‌هایی که روزانه گاهی سه چهار بار از آن‌ها عبور می‌کردم، به چراغ قرمزهایی که هر روزه بار‌ها با عجله از سبزشان عبور می‌کردم یا پشت قرمزشان انتظار می‌کشیدم، به پیاده روهایی با موزاییک‌ها و سنگفرش‌های نا‌مرتب، به مغازه‌ها، به چهره مردم، حتی چهره کسانم، تصاویر این همه ماضی باشند؟ هراس دارد. ندارد؟ هراس ندارد که این همه کشورم، خیابان‌هایش، درختانش، مردمش، دوستانم، اقوامم در ذهنم دور شده‌اند؟ هراس ندارد وقتی فکر می کنی مبادا روزی برگردی و ببینی با همه آن‌ها غریبه شده‌ای؟ هراس ندارد اینکه دیگر شهرت تو را یادش نیاید و در آغوشت نکشد؟ نکند بعد از سال‌ها غربت و غریبی کردن، کشورت هم غریبه‌ات بداند. وارد اتاقم که شدم انگار قفسه سینه‌ام سنگین بود. صدای نفس‌هایم مثل صدای نفس‌های خانم خانوادهٔ داخل آسانسور شده بود. پیشانی‌ام عرق کرده بود. پنجره را باز کردم. حجم هوای سرد همراه با بوی باران بر صورتم نشست. چراغ مودم سبز شده بود. سریع رفتم پای لپ تاپ. در یوتیوب تهران را تایپ کردم. تصاویر تهران از جلوی چشمانم رد می‌شد. اشک نمی‌گذاشت شفاف ببینمشان. به ایران می‌گفتم دوستت دارم. من خودمم. عوض نشده‌ام. تا برگردم عوض نخواهم شد. تو هم عوض نشو. مرا به یاد داشته باش و آغوشت را برایم باز نگه دار ایرانم.

برای تو و خویش

برای تو و خويش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببيند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بيهوشی مان بشنود
برای تو و خويش، روحی
که اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خويش
بيرون کشد
و بگذارد
از آن چيزها که در بندمان کشيده است
سخن بگوئيم.

سكوت سرشار از ناگفته هاست // مارگوت بيكل // ترجمه ي احمد شاملو

ق مثل قرمز

قالب وبلاگ را تغییر دادم. از آن خاکستری دلگیر درش آوردم. یک قرمز تند کنار وبلاگ است. روشنا هم قرمز شده. نه اینکه فکر کنید الان همه چیز بر وفق مراد است و گرم و پرانرژی اما دیگر از ظاهر وبلاگ قبلی خسته شده بودم. حالا چه فرق می کند، بگذار قالب وبلاگ کمی تنوع را در حیات مجازی اش حس کند. بگذار روشنا مدتی هم قرمز باشد. مهم منم که عادت دارم به این روند کند یکنواخت به نام زندگی و مهم اینست که انسان ها وقتی باید باشند، نیستند؛ دیگر مهم نیست وقتی بودنشان مهم نیست، باشند.

خیالم آسوده نیست

سر شاخه های درختان آن سوی پنجره رنگ به رنگ شده اند.
آفتاب از این شهر رخت بر بسته،
عطر باران است و گهگاه صدای رعد و برق.
شاخه های خوشبخت در باد تکان می خورند.
شهر در عصر یکشنبه آرام است.
کوچه ها آرام است.
خانه آرام است.
خیالم اما،
خیالم
این روزها آسوده نیست.

p2

صدای در گلو مانده

نمی‌دانم این باد می‌خواهد کدام صدای در گلو مانده را فریاد کند که اینطور هیاهو می‌کند. اینجایی که منم، در این شهر، باد وقتی مجال می‌یابد، چنان خودش را به در و دیوار ساختمان‌ها می‌کوبد که گویی می‌خواهد پیکرش بشکافد و تمام رنج و دردهای مردمان نجیب این سرزمین چون خون از پیکرش جاری شود. چنان فریاد می‌کشد که گویی خشم فرو خورده تک تک انسان‌های این سرزمین  از دهه‌ها ناکامی و محرومیت را در خود نهفته دارد.

برق رفته است و تنها صدا، صدای زوزه‌های مهیب باد است که در وجودم می‌پیچد. در خانه تنها نشسته‌ام و سعی می‌کنم خودم را به کاری مشغول کنم اما صدای باد مدام صدایم می‌کند. حتی صدای دف هم توان مقابله با صدای باد را ندارد. حواسی که به صدای باد پرت شده را درگیر کیلومتر‌ها آنطرف‌تر می‌کنم؛ سرزمینم ایران. به خانه‌ای در تهران که الان باید آنجا می‌بودم و نیستم. به خیابانی که باید در آن قدم می‌زدم و نمی‌زنم. به غربتی که نباید در آن می‌بودم و هستم. به فردا، به روزهای خوشبخت، به امیدهای پررنگ، به نفس دوباره آفتاب که سحرگاهی دیگر از پس این شب‌های تار و تیره بر می‌آید و لبخندی دوباره بر لبانمان می‌نشاند و شور زندگی وجودمان را پر می‌کند.

در آن روز‌ها نه اینکه برای این لحظه‌ها دلتنگ شوم اما بدون شک این اراده قوی که حتی قدرت چیره شدن بر دوری‌ها را دارد، به یاد می‌آورم. به یاد می‌آورم خاطرات تلخ و سنگینی که در این روزهای بی‌کسی و غربت در حافظه‌ام رج می‌خورد. به یاد می‌آورم همه انتظار کشداری را که دیگر آنقدر بزرگ شده که می‌تواند برای لحظاتی بر سینه‌ام سنگینی کند. همه بغض‌های فرو داده. همه نبودن‌های کنار کسانم. همه سرگردان شدن‌ها و بی‌قرار شدن‌ها را. همه لحظه‌های معلق شدن میان ماندن و رفتن. همه مردمان این شهر. خیابان‌هایی که در روزهای یخبندان زمستان و گرم تابستان در آن‌ها قدم زدم. این شهری که خاکستری بود و خاکستری ماند و هر چه کردم تا امروز برای هم غریبه‌ایم و انگار تنها در انتظار کشیدن برای بستن چمدان‌هایم با من همراه است. همه را به یاد خواهم آورد. زوزه‌های شبانه بادهای سرکش این سرزمین را هم به خاطر خواهم آورد. نمی‌دانم این باد می‌خواهد کدام صدای در گلو مانده را فریاد کند که اینطور هیاهو می‌کند. چنان فریاد می‌کشد که گویی خشم فرو خورده تک تک انسان‌های این سرزمین  از دهه‌ها ناکامی و محرومیت را در خود نهفته دارد.

بوی چمن و سوپ جو

کودک که بودم اگر با چشم بسته به هر جایی که حتی برای یکبار رفته بودم، می‌بردندم، می‌توانستم بدون تردید بگویم کجاست. می‌توانستم بگویم خانه خاله است یا خانه عمو یا خانه دوست پدر که ویالون می‌زد و همسرش نقاش بود و من همیشه به آن تابلوی منظره دریای مواجِ آویخته بر دیوار پذیرایی شان خیره می‌شدم و فکر می‌کردم وقتی بزرگ شدم حتما آدرس این ساحل را می‌گیرم و به آنجا می‌روم. حتی خانه نیلوفر دوست کلاس چهارمم که مادر اجازه داده بود فقط یکبار و برای جشن تولدش آنجا بروم را هم می‌توانستم تشخیص دهم. همه جا بوی خودش را داشت.

هنوز هم همینطورم، برای اولین بار به هرجایی پا بگذارم حس بویایی‌ام به طور غریبی فعال می‌شود. حتی خوزستان برایم بوی خودش را دارد. اگر با ماشین از سمت شمال به خوزستان بروم بعد از گچساران بوی خوزستان شروع می‌شود. یزد هم بوی خودش را دارد و شمال و حاشیه خلیج فارس هم.

پنج سال پیش هم وقتی برای اولین بار در فرودگاه کوالالامپور از هواپیما پیاده شدم و بوی مالزی را استشمام کردم تا پارسال که مالزی را ترک می‌کردم هنوز‌‌ همان بو را داشت. بوی شرجی مالزی  با بوی شرجی خوزستان فرق دارد. شرجی خوزستان تفتیده و آمیخته به عطر خاک، بوی شرجی مالزی اما آمیخته به بوی ادویه است و باران.

 یکی از مکان‌هایی که برایم بوی منحصر به فردی داشت، شیرخوارگاه آمنه بود. ترکیبی از بوی چمن و سوپ جو. بوی شیرخوارگاه آمنه  با یک بغض و استیصال همراه است. بغض برای آن همه بچه‌های قد و نیم قد که تشنه محبت بودند. آنقدر حسرت آغوش مادرانه داشتند که وقتی وارد اتاق بچه‌های ۲ تا ۴ سال می‌شدی، کوچکتر‌هایشان همه می‌دویدند سمتت و به پا‌هایت می‌چسبیدند و آن‌ها که بی‌تاب‌تر یا بی‌رودربایستی‌تر بودند چنان با اطمینان اما ملتمسانه می‌گفتند «مامان بغلم کن»، «مامان بوسم کن» که لحظه‌ای شک می‌کردی مگر این کودکان را چند بار دیده‌ای و دردناک بود وقتی به چهره‌هاشان نگاه می‌کردی و مطمئن می‌شدی برای اولین بار است می‌بینیشان.

انتظار این کودکان برای مادری که اغلب هرگز ندیده و تجربه نکرده بودند و واکنش‌های متفاوتی که به حضور یک جنس مونث غریبه در آنجا داشتند، برای لحظه‌ای از هر چه که تقدیر و حکمت الهی می‌نامندش بیزارت می‌کرد. وقتی امیر حسین ۴ ساله با آن چشمان سبز براق لگدت می‌زد اگر به کودک دیگری توجه می‌کردی، وقتی مریم ۹ ماهه با لپ‌های گل انداخته‌اش، دستان سفیدش را از لای نرده‌های تخت به سمتت دراز می‌کرد و از اعماق وجود لبخندی به پهنای صورتش می‌زد، وقتی سینای دو ساله می‌آمد در آغوشت و بعد میان آغوش تازه یافته تو و اطمینان آغوش مربی‌اش مردد می‌شد ، همه این وقت‌ها دلت می‌خواست تکثیر شوی و هرچند هنوز مادری کردن را تجربه نکرده‌ای، ده‌ها مادر شوی و برای این کودکان معصوم مادری باشی که در حسرتش هستند؛ اما ناتوان‌تر از این بودی که سهمی در تحقق آرزوی بزرگ این انسان‌های کوچک و گیج از سرنوشت خود داشته باشی.

تنها چیزی که بعد از دیدن کودکان آمنه می‌ماند تهی شدن و فرو ریختن بود و صدایی که از اعماق وجودت فریاد می‌زد «به کدامین گناه؟» و بویی که بعد از چند سال هنوز گاهی در نفس‌هایم حسش می‌کنم. ترکیبی از بوی چمن و سوپ جو.